حكيم ابوالقاسم فردوسى
23
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
داستان بيژن با منيژه آغاز داستان شبى به سياهى شبه « 1 » بود كه گويى روى خود را با كرف بشسته و بهرام و كيوان و تير نيز پيدا نبود . ماه ، آرايشى ديگرگونه كرده و آهنگ گذر بر پيشگاه آسمان داشت . از تاج ماه ، آسمان لاژوردين به دو بخش گشته و زنگار و گَرد را بر آسمان ، پايمال كرده بود . همه جا را تاريكى فرا گرفته بود . سپاه شب تيره بر دشت و دمن ، جامهء شاهوارى به سياهى پر زاغ افكنده بود . آسمان به مانند پولاد زنگار خوردهاى ، گويى چهر خود را به كرف اندوده بود . در هر سو اهريمن همچون مار سياهى كه دهان خود را باز كرده باشد ، خود را به چشم من مىنمود . هر گاه كه آه سردى مىكشيد ، به مانند يك سياه زنگى بود كه بخواهد گَرد از سر انگشتان خويش پاك كند . باغ و لب آن جويبار چنان شد كه گويى از درياى سياه ، كوهه برخيزد . گردون گردان بر جاى خويش فرو مانده و دست و پاى خورشيد ، سست گشته بود . گويى زمين به زير آن چادر كرفگون به خواب رفته بود . دل گيتى از خويشتن پر هراس بود و آواى زنگ پاسبان « 2 » به گوش نمىرسيد . آواى مرغ و فرياد سهمناك ددان نيز به گوش نمىرسيد . روزگار ، زبان از نيك و بد بسته بود . نشيب از فراز پيدا نبود .
--> ( 1 ) - شَبَه سنگى سياه و براق است . ( 2 ) - پاسبانان در شب به محافظت معابر مىپرداختهاند و صداى زنگ آنها كه به گوش مردم مىرسيد ، به نوعى حكايت از امنيت مىكرد .